همنفس


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اولین مرخصی...

سلام همنفس من...
خب عشق من اینم از اولین مرخصیم درسته همه ش چن روز بود اما خب برا من چن لحظه شنیدن صدات مث اینکه همه دینا رو داشته باشم این که چن روز با تو نفس کشیدن بود ...
ماه مهربون من این روزام تموم میشه و بالاخره من و تو به همه چیزایی که میخوایم میرسیم ... شاید بگی من چیزی نمیخوام اما عشق من من خیلی چیزا میخوام ... میخوام همه اونا رو یه روزی واقعی کنم همه شو هرچی که بود میخوام با ذره ذره وجودم بسازمشون ...
میخوام تو این سختیا ابدیده بشم که وقتی تموم شد هیچی نتونه جلوی من و خواسته هامو بگیره ... میخوام به همه چیزای خوبی که تو ذهنمون داریم برسم ... دلم میخواد وقتی اونجا رسیدم که همه اینارو ساختم اون وقت به تو به بهار بگم بالاخره به قولام عمل کردم و حالا ما کنار هم هستیم و اونایی که برای باهم بودنمون میخواستیم ساختم ... حالا دیگه وقت لذت بردن از زندگی و وجود همدیگه س
میخوام به اینا برسم برا اینکه بتونم برق شاید و خوشحالی و خوشبختی واقعی رو تو چشمای زیبای شما دوتا فرشته مهربونم ببینم ...
شما دو نفر همه هستی منین بینهایت دوستون دارم
تو گل رز باغچه ی منی و بهار ، بهار زندگی من و تو همنفس من ... میخوام با وجودم با احساسم با قلبم با روحو جسمم براتون بسازم ...
میدونم خوشبختی تو داشتن اینا نیست میدونم گل رز زیبای من...
همین که یه همنفس مهربونی مث تو دارم و دختر کوچولوی شیرین ودوس داشتنی مث بهاران یعنی من خوشبخت ترین مرد روی زمینم که از زندگی و دنیا یه گل رز بینهایت زیبا و یه بهار ابدی نصیبم شده...
اما به اشکایی که از اول این پست از چشام جاریه ، به احساس پاکی که تو این لحظه همه قلبمو پر کرده ، به همه لحظه های رویایی باهم بودنمون قسم همه تلاشمو میکنم تا بتونم بهترینارو به پاتون بریزم چون شما بهترینین و بهترینو به من دادین ...
اونجا برات مینویسم هم مث پستای این وب هم نامه هایی که یه روزی یکی یکی برات میفرستم اما باید برای زمانش برسه عشق ابدی من...
بازم میخوام بهت بگم صبور باش ...صبور...
میخواستم اونایی که به بهار گفته بودی تا برام دعا کنه رو بذارم اما ترجیح دادم فعلن این کارو نکنم ولی بدون هربار که میخونمش چشام پر از اشک میشه ...
چقدر شما دوتا فرشته من خوبو مهربونین ...چقدر خوشبختم که دارمتون... هربار میخونمش انگار همه دنیا رو بهم دادن ... یعنی بهار من با اون دستای کوچولوش برا من دعا میکنه یعنی کنار مامان مهربونش برا من دعا میکنه که سختی نکشم؟ خدایا با وجود این فرشته های زیبا و مهربونی که من دادی من چقدر باید شکرتو بگم...
زندگی چقدر قشنگو لذت بخشه با وجود شما بهترینای من ...
همیشه  تو همه لحظه ها بیادتونم بهترینای من
عشق ابدی من با همه وجود عاشقتم...



تقدیم به تو همنفس من ... رویایترین رویای زندگی من...

+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن ماه سال 1390ساعت 22:53 توسط سام نظرات (0)


وقتش رسید همنفس...

سلام همنفس من...
عزیزکم ، بهترینم، مهربونترینم...
رز با احساس من میخوام یه چیزایی رو بگم که وقتی نیستم شاید دلم یکم اروم شه که گفتمو تو حتمن چندبار میخونیش...
قلب من اینبار با دفه های قبل فرق میکنه برام. نمیدونم دلیلش چیه اما حس بهتری دارم به این موضوع...
ازت میخوام قوی و صبور باشی تا بتونیم با نیروی عشقمون از این مرحله هم بگذریم. میخوام کنارم باشی شونه به شونه من توهم این راهو بیای تا به اونچیزی که میخوایم برسیم.
گل رز زیبای من یادت باشه همیشه بعد از هر سختی یه پاداشی وجود داره .هرچقدر سختی بیشتر باشه پاداش بزرگتری هم نصیبمون میشه. به آینده فکر کن
به زمانی که تموم میشه و اون وقت من وتو شروع میکنیم به ساختن . ساختنه همه اون چیزایی که ارزوشو داریم. به لحظه ای فکر کن که ذره ذره با وجودمون میسازیم... به لذت اون لحظه ها فکر کن عشق من...
منو تو از دنیا چیزی نمیخوایم جز باهم بودنمون جز اینکه بتونیم مثل حالا مثل روزایی که باهم بودیم با همه وجود درکنار هم باشیم ، برای هم باشیم ، عشقمونو بی دریغ ، خاص و خالص بهم بدیم...
این زمان این دوری این بی خبری و... همه و همه لازمه برا اینکه قدر این عشقو بیشتر بدونیم و قدر باهم بودنمونو بیشتر بدونیم ...
یادت باشه این عشق همونطوری که اون لحظه های زیبارو احتیاج داره به لحظه های سختم نیازمنده برای رشد... برای اینکه منو تو در کنار هم هر روز کامل تر بشیم...
دلم برای صدات برای نگاهت برای وجود مهربونت بینهایت تنگ میشه اما این دلتنگی هم قشنگه هم لذت داره اخه تهش رسیدن دوباره به توئه عشق من ...
رز من به روزی که تموم میشه فکر کن وقتی تموم شه میام میبینمت و با همه وجودم توآغوشم میگیرمت سرتو میچسبونم به سینم تا صدای قلبمو، قلبی که دلیل تپیدنش تویی بشنوی که چطور تو این مدت برای همچین لحظه ای خودشو دیوانه وار به دیواره سینم می کوبید برای رها شدنو رسیدن به تو ...
میگم تا شاید یکمی اروم شم ... ایمدوارم...
گل رز با احساس من فدای دل مهربونت بشم یادت باشه همه ادما مث تو خوبو مهربون نیستن ... عزیزکم یادت باشه دنیای ما پر از گرگه پر شده از علف های هرز ... مبادا مهربونیای دل مهربونت به این ادما باعث بشه گلبرگای زیبای احساست اسیب ببینن...
مبادا لحظه ای اجازه بدی از پاکی و سادگی روح زیبات سو استفاده بشه و دل بلوریو نازکتو بشکنن...
رز خوش عطر من بدون همیشه تو همه لحظه هام به یادتم و همه فکر و ذکر من وجود مهربونته
من فدای احساس پاکت بشم میخوام تواین پست شعر خوشکلی که برام گفتی رو بذارم شعری که وقتی میخوندی خودت صدای هق هقمو شنیدی بینهایت
زیباست خیلی قشنگه مرسی رز من مرسی ... تو بی نظیری ماه زیبای من...

وقتش رسید همنفس تنها دلیل بودن
برو خدانگهدار بهونه سرودن
بهار زندگیمو نسپری دست خزون
یه وخ نشی ستاره گم بشی تو کهکشون
روزای افتابیمو تو بارونیت میذارم
دو لقمه نون و غزل ... بیشتر از این ندارم
یه کاسه اشک و بوسه پشت سرت میپاشم
نگام کنی نمیشه که از چشات جداشم
برو خدا به همرات چشم و چراغ خونه م
بی شمع و بی ستاره منتظرت می مونم
منتظرم تا بیای نفس برام بیاری
قلبمو توی جیبت میذارم یادگاری
برو خدانگهدار دلیل زنده بودن
عاشقتم همنفس بهونه سرودن

من فدای احساست بشم گل رز مهربونم ...
خدایا ... همنفسم تو چقدر خوبو مهربونی بخدا عاشقتم تو بهترینی رز من بهترینی
مرسی عشق من چقدر احساست دوس داشتنیه با همه وجود احساس نابتو میخوام...حریص احساستم رز خوش عطر من...
به ارتقای ابدیت دوست دارم نفس...



تقدیم به تو مهربونترینم... عروس قصه های من...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390ساعت 00:23 توسط سام نظرات (0)


طعم عشق...

سلام همنفس من...


رز خوش رنگ و خوش عطر من
دلم هواتو کرده ... عطر نفساتو صدای زیباتو میخواد نبض زندگی من...
زندگی چه رنگ بدی داشت وقتی نبودی گل رز من... روزا چقدر تاریک بودن ...سکوت شبا چقدر ازار دهنده بود ...
غروبای ساحل چقدر تلخ و دلگیر بود...
قدم زدن زیر بارون جای سبکی و ارامش چیزی جز اشکو بیشتر شدن غمارو برام نداشت...
خیلی وحشتناکه وقتی بغض تو گلوی ادم باشه و نتونه حتی یه قطره اشک بریزه که مبادا کسی ببینه و اون ادم پرغرور ، غروری براش نمونه...
چقدر بد بود وقتایی که یه گوشه از اون زخمی که تو روحته رو یکی میدیدو میخواست برات گوش شنوا باشه اما هنوز چندتا جمله نگفتی ببینی ماتو مبهوت داره نگات میکنه و درک نمیکنه حرفایی رو که میزنی ...سکوت وسکوت و سکوت ... دوباره خودتی و خودت ... خواست کمکت کنه اما داغ درک نشدنتو تازه تر کرد و زخم فهمیده نشدنو عمیق تر...
روزای اولی که اومدی حسو حال خاصی داشتم
پر از تردیدو استرس بودم...یعنی واقعا همونی که باید میومد اومده بود؟ اگه میفهمید چه حسی دارم بهش... وای ... وحشتناک بود برام ... اگه میفهمیدی و میرفتی ...وای دوباره سردو خالی میشد همه زندگیم ... دوباره اونچیزی که دوس داشتمو از دس میدادم ... دوباره ...
چقدر باید تحمل کرد بی عشق ...
ادمایی که عشقو تجربه نکردن تو زندگی چقدر سردو خالی میرن ...دلم میخواس قبل نبودنم شده برا یک روز طعم عشقو تجربه کنم ...اما حالا این منم ، منی که همچین ارزویی داشتم الان شدم عاشق زیباترین گل رز هستی ...
الان دارم تو لحظه لحظه های زندگیم طعم عشقو میچشم ... الان همه زندگیم پر از عشقه ، عشق یه فرشته مهربون ...
چقدر خوبه که هستی... چقدر خوبه که دارمت ...
بیشتر از هر لحظه دیگه ای دوست دارم همنفس من...


تقدیم به تو عشق ابدی من... گل رز مهربونم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن ماه سال 1390ساعت 12:52 توسط سام نظرات (0)


دیدار...

سلام همنفس من...
گل رز خوش عطرو زیبای من...
رفیق گریه هام...
سنگ صبور غم هام...
بهترین لحظه ساز زندگیم...
همه بودو نبود من ...
پاک ترین و زلال ترین احساس دنیا...
مهربونترین فرشته هستی...
ارامش من...
عروس قصه های من...
بینهایت و با همه وجود دوست دارم
برای با تو بودن و داشتن احساس نابت لحظه شماری میکنم
تا همیشه از تو و برای تو مینویسم اگر این مدت سکوت کردم دلیلش هیچی جز این نبود که میخواستم برای یه مدت پست اخرم رو وب باشه
پستی که هربار باعث میشد وقتی اینجا میام همه اون لحظه ها برام زنده شن و باز غرق عطر نفسهات شم همنفس من
چقدر دلم برا وجود مهربونت تنگ شده گل رز با احساسم...

کاش ثانیه ها میمردن، کاش قلب ساعتا وا میستاد، کاش اون لحظه ها اونطوری با سرعت نمیگذشتو تموم نمیشد، کاش میتونستم بیشتر تو اغوشم بگیرمتو اون چشمای زیبا و دوس داشتنیتو ببوسم و احساس کنم که من تنها مرد روی زمینم که اینقدر خوشحالو خوشبختم که باز به یکی دیگه از ارزوهام رسیدم...


عزیزم چند ماه گذشته ، از اون اولین دیدار
از اون عکس یادگاری، لب آب، کنار دریا
منو تو نشسته بودیم ، رو به دریا روی سنگا
دل به هم سپرده بودیم ، فارغ از غمای دنیا
سرتو روشونه من ، دسامون تو دس هم بود
قصه های عاشقونه شروعش خیلی قشنگ بود

مث اسمونو دریا ، توی رقص ابر و موجا
تک و تنهاییمو با هم ، تو حجوم فاصله ها
تو افق به هم رسیدن حتی اسمونو دریا
یه روزی به هم میرسیم ، شایدم اخر دنیا
یا شاید اسمون بارید تا رسید تو دل دریا
شایدم دریا دلو کند برسه به قلب ابرا

انگاری تموم نمیشه جنگ ساعت با دل ما
داره باز خط میکشه هی ،رو تموم ثانیه ها

میشکنه تو موج دریا ، بغض نشکسته ی ابرا
ساحل خسته و غمگین ، پر از جاپای اشکا
سرتو روشونه ی من ،دسامون تو دس هم بود
انگاری لحظه ی دوری ، اخر دنیا واسم بود
مث اسمونو دریا ، توی رقص ابر و موجا
تک و تنهاییمو با هم ، تو حجوم فاصله ها
تو افق به هم رسیدن حتی اسمونو دریا
یه روزی به هم میرسیم ، شایدم اخر دنیا


عاشقتم عروس قصه های من...




تقدیم با همه وجود به تو که بهترینو مهربونترین همنفس دنیایی ، همنفس من...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390ساعت 05:05 توسط سام نظرات (0)


تعبیر رویای من و تو ...

سلام همنفس من ...
فک کردم پست قبلیم میشه اخرین پستی که قبل از رفتنم میزنم اما مث اینکه همه چیز جوری جلو رفت که بیام با نوشتن از تعبیر شدن یه رویا یه حالو هوای دیگه ای به اینجا بدم . یه جورایی دوس داشتم حتمن بیامو این پستو بذارم تا گل خوش عطر من هربار که اومدی اینجا همه اون لحظه هارو حس کنی...
خب ...
یه شبی تو یاهو حرف میزدیم ... یه رویا ساخته شد ...
 من و تو کنار دریا ...واقعن دور از همه چیز تو دنیای خودمون بشینیم کنار هم و باهم حرف بزنیم بتونم یه دل سیر نگات کنم بتونم با همه وجودم تورو تو اغوش محبتم بگیرم بهترین همنفس دنیا ...
خیلی قشنگ بود اما گفتی حیف که فقط یه رویاس...
گفتم یه روزی واقعی میشه ...
و شد ...
چقدر خوب بود لحظه دیدنت ...
وای باورم نمیشد یعنی این گل من بود؟ گل من که حالا تونسته بودم بغلش کنم؟
 ببخش دیوونه بازیمو اما بخدا دیگه طاقت نداشتم دس من نبود دلم میخواست فقط بغلت کنم بچسبونمت به خودم تا بتونی صدای قلبی رو که برای تو میتپه بشنوی ...
دوس نداشتم یه لحظه ازم جدا شی ...
میخوام یه چیزی روهم اعتراف کنم که تاحالا هنوز بهت نگفتم گل خوش عطر من
میدونی خیلی دوس داشتم یه روزی یه همچین مسیری رو که با هم قدم زدیم اون کوچه باریک پر از درخت ... خیلی دوس داشتم یه روزی یه همچین مسیری رو باهات قدم بزنم دستای مهربونتو محکم تودستم بگیرمو بهت بگم دوست دارم به صدای زیبا و پر از ارامشت گوش بدم...
چقدر قشنگ بود اون لحظه ها ...
راه رفتن رواون سنگای بزرگ ... گرفتن دستات تو دستم و نشستن کنار هم و رو به رومون تا چشم کار میکرد دریا بود و دریا
وقتی سرتو گذاشتی رو شونم اروم ترین لحظه زندگیمو تجربه کردم ...
یادته بهت همیشه میگفتم وقتی ارامش دارم که تو تو بغلم باشی...( میدونم که منظورمو خوب میفهمی ... )
باورم نمیشد اونجا من بودمو تو بودی و یه احساس و یه عشق عمیق و بی نهایت ...
چندبار بغض گلوموگرفت اما دلم نمیخواست گریه کنم اخه بهترین و اروم ترین لحظه های زندگیمو داشتم تجربه میکردم نمیخواستم با اشک خرابشون کنم...
گل رز خوش عطر من چقدر خوبه کنار تو نشستن و از عشق گفتن ...
ماه زیبای من تو بهترین حس دنیایی...
لحظه های کوتاهی که بینمون سکوت بود صدای موجا فضای خیلی قشنگی میساخت ...
ازت پرسید به چی فک میکنی اما نگفتم خودم به چی فک میکردم ...
داشتم به بهار فک میکردم ... بهاران من و تو ... بهار زندگی ما...
بهاری که از روز اول اومدنت تو زندگیم شروع شد و تا ابد همه فصلامو بهاری میکنه...
عزیزم خودت میدونی
فصل فصل تو که عشقه
4 فصل من بهاره
...
یه روزی به همه رویاهامون واقعی میشن مث همینی که امروز اتفاق افتاد مث همین رویا که واقعی شد برامون ...
اگه باز مث اون شب تو یاهو ، بهم بگی حیف که فقط یه رویاس
بازم با همون اطمینان بهت میگم یه روزی بهش میرسیم ، یه روزی واقعی میشه مهربونم...
لازمش فقط صبوری کردنه ... صبور باشیم درس میشه...
چقدر خوب و قشنگ بود لحظه دعا خوندنمون ... خیلی دوس داشتم یه بار اینطوری باهم و کنار هم دعا بخونیم ...
مرسی که کمکم کردی تا همه اینارو باهم بسازیم گل رز خوش عطر من
خداحافظی کردن ازت سخت ترین کار دنیا بوده و هست ...
خیلی سخته ... خیلی...
یادت باشه اونجا بهم قول دادی مراقب خودت باشی گل من مث همیشه رو قولت حساب میکنم مهربون ترین همنفس دنیا ...
عاشقتم عشق ابدی من ... عاشقتر از همیشه ...




تقدیم به زیباترین گل رز هستی ... گل رز زیبای من ...
+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390ساعت 02:04 توسط سام نظرات (0)